مسلمان واقعی!

این اسلام تو ایران واقعی نیست, اسلام تو پاکستان واقعی نیست, این وحشی بازی های تو سوریه ربطی به اسلام نداره, این شیوخ عربستان هم که سلفی هستند و ربطی به اسلام ندارند, این حیوانات عضو بوکو حرام هم که مسلمان نما هستند, داعش هم که ساخت صهیونیست هست و ربطی به اسلام نداره, آخوند های شیعه هم که نماینده اسلام نیستند, وحشی های طالبان هم که مسلمان نیستند, راهزنان سومالی هم که تندرو هستند و اصلا مسلمان نیستند, این آدمخواران اخوان المسلمین هم که ساخته غرب هستند, این گدا گشنه های مسلمان ساکن اروپا که کارشون دزدی و جنایت و پر کردن زندان هاست هم مسلمان نیستند, شیوخ بچه باز و زنباره حاشیه خلیج فارس هم که اصلا مسلمان به حساب نمیان, این وحشی های چچنی هم که روس هستند و ربطی به اسلام ندارن, این تروریست های حماس هم که درک درستی از قرآن ندارند, القاعده رو هم که خود آمریکا ساخته و مسلمان نیستند … خوب دیگه کی موند؟ ای بابا… نسل مسلمان ها که منقرض شد… دیگه کسی نموند که!

 

10301189_1422513721342722_3315526520426913315_n

 

 

 

تاریخ مصور اسلام، به قلم استادان ماله کش!

بخش اول: موقعیت جغرافیایی، سیاسی، اجتماعی و علمی حجاز و همسایگانش در صدر اسلام :

تاریخ اسلام از قرن هفتم میلادی و در شبه جزیره عربستان کنونی آغاز گشت. منطقه حجاز از دیر باز به عنوان یکی از مراکز علمی جهان مطرح بوده و بسیاری از دانشمندان بزرگ جهان در آنجا پرورش یافته و روانه مکتب شدند وهمین دانشمندان این منطقه بودند که بعدها در قالب لشکریان » راهیان نور» همراه با پیامبر اسلام و چهار خلیفه، به گسترش علم نوین در ممالک عقب افتاده ای نظیر ایران و مصر پرداختند.

اولین نقشه موجود از جنگل‌های استوایی عربستان و کویر ایران

جایگاه سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و هنری شهر مکه:
شهر مکه در آن زمان پایتخت علم و هنر و اقتصاد دنیا بود و معتبر ترین دانشگاه های دنیا از قبیل جندی شابور و الکمبریج در این شهر قرار داشتند. مردمان عربستان از باسوادترین و با فرهنگ ترین مردمان آن روزگار بودند و در حالی که در کشورهای فقیر همسایه مانند ایران، زنده به گور کردن دختران و ازدواج محارم امری مرسوم به شمار می آمد، در عربستان صدر اسلام، فمینیسم و لیبرالیسم طرفداران بیشماری داشت و مردمان آنجا در دفاع از حقوق کودکان و نیز حقوق حیوانات پیشرو بودند که در ادامه  مفصلا به آن خواهیم پرداخت .
آنگونه که از تواریخ متقن و معتبر بر می آید, موسس شهر مکه بدون شک ابراهیم نبی بوده است. وی که نخستین مدافع حقوق زنان و حیوانات و از مخالفان قانون بدوی چند همسری و قربانی کردن حیوانات در پیشگاه بتها بود، از سوی نمرود که پادشاه بابل و از نیاکان هخامنشیان بود تحت تعقیب قرار گرفت و به ناچار به جنگلهای استوایی و انبوه حجاز پناه برد. سپس با نبوغ ذاتی خود در آنجا سنگ بنای تمدن ماتحت النهرین را نهاد. او همچنین کعبه را در کنار رودخانه یی ساخت که آن را زمزم نامید و سیستم فاضلاب شهری را برای نخستین بار در ساختمان آن به کار برد و نماد حجر الاسود را به یادگار بر سر در آن نهاد. با کانال کشی آب زمزم و تبدیل آن به قنات و چاه، نخستین قنات و به تبع آن نخستین آبریزگاه مدرن بشری را اختراع کرد و به سبب آن نسلهای بعدی مردم حجاز به هنگام قضای حاجت از سیستم سرپانشینی که باعث بروز بیماریهایی نظیر سنگ کلیه و شل شدگی عضلات آنان میشد و بازمانده یی از روش عقب مانده ی چادرنشینان ایرانی بود به سیستم پیشرفته ی آبریزگاه عربی تغییر روش دادند که این مهم به مرور باعث محکم شدن عضلات تحتانی آنان شده و ایشان را در زمره ی فعال ترین و پرتلاش ترین اقوام بشری قرار داد.

نقاشی خانه کعبه توسط اسماعیل پسر ابراهیم که در موزه آندلس نگهداری میشود

سالها بعد حکومت عقب مانده و واپسگرای ساسانیان شکل و شمایل آبریزگاه عربی را که هم از نظر ظاهری و هم از نظر کاربری بر اساس نیازهای بانوان شکل گرفته بود تغییرداده و به شکلی در آورد که هم در ظاهر و هم از نظر کاربری اصرار بر برتر شمردن جنس مرد بر زن داشت و به نام آبریزگاه ایرانی معروف شد. آورده اند که همین امر اصلیترین دلیل انحطاط این سلسله ی متحجر و ضد بشری بود.

حجر الاسود/ آبریزگاه عربی و آبریزگاه ایرانی (موزه ی آندلس)

آزادی مذهب و سکولاریسم:
در منطقه حجاز طرفداران همه ادیان در آزادی کامل به تبلیغ دین خود میپرداختند و اولین مسجد آتئیست ها و اولین بت خانه جهان در این شهر بنا شدند و طرفداران همه ادیان از احترام خاصی برخوردار بودند. به همین دلیل است که این شهر هنوز نزد بی خدایان، یهودیان، مسیحیان و بت پرستان دارای احترام خاصی است. مواردى چند را مى‏توان در اين خصوص يادآور شد كه نشان میدهد منطقه حجاز توجه ادیان ديگر را به خود جلب كرده است: نخست هجرت گروهى از یهودیان است كه در حمله ارتش وحشی کوروش به بابل که منجر به ویرانی این شهر و به آتش کشیده شدن  کتاب خانه ها و مکاتب آن شده بود، از تير رس آنها گريختند و براى حفظ جان و ناموس خود (داستان تجاوز جنسی کوروش به حمورابی به اختصار در منشور کوروش بیان شده است) به يمن و سرزمين يثرب یا همان مدينه كنونى و خيبر كه بعدها به نام يهودان حميرى در يمن، بنى نضير ،بنى قريضه، خيبرى و غيره در مدينه و حومه آن معروف گشتند. این یهودیان همواره با آغوش باز مورد استقبال ساکنان مکه قرار میگرفتند و حتی حضرت محمد خودشان جامه طبابت به تن کرده ومنقاش به دست میگرفتند و به استقبال پناهندگان یهودی رفته و خار را از پای برهنه آنان میکشیدند. بعدها حضرت علی نیز شبانه و به صورت ناشناس کودکان یهودی قبیله بنى قريضه را ختنه میکرد و نقل است که ایشان در یک شب هشتصد پسر بچه یهودی را به صف کرده و پس از مطمئن شدن از پسر بودن آن ها، همگی را ختنه کردند . مسلمانان مکه چنان در به جا آوردن رسم مهمان نوازی زیاده روی میکردند که حتی در دوران خشکسالی نیز به مدت یک ماه از خوردن کباب خوک خوداری میکردند و گوشت خوک و گراز را داوطلبانه در اختیار برادران مسیحی خود قرار میدادند که این سنت حسنه هنوز هم در بین مسلمانان رواج دارد.
.

نمایی از ساختمان گفتگوی ادیان و اندیشه ها در زمان رسول اکرم. نقاشی یهودی سرگردان

.
جایگاه علمی شهر مکه:
 همانگونه که به اختصار اشاره شد ، شهر مکه مهم ترین مرکز علمی آن زمان به شمار میرفت و حضرت محمد در دامان بزرگترین و بهترین دانشمندان و ستاره شناسان و فضا نوردان آن زمان پرورش یافت. آوازه علمی این شهر چنان در اقصی نقاط جهان پیچیده بود که دانش آموزان بسیاری برای کسب علم به این شهر مراجعه میکردند که از این گروه میتوان به سلمان فارسی، آلبرت انشتین، فردوسی، الکساندر فلمینج، پروفسور ریجارد داوکینز، دکتر کردان، ابن سینا، بنی صدر، آردی، ادیسون و یوری جاجارین اشاره کرد. در شهر مکه کودکان به خاطر آب و هوای استوایی این منطقه خیلی زودتر از کودکان سایر کشور ها به دوران بلوغ رسیده و رشد میکردند به طوری که یک کودک حجازی ۶ ساله کاملا از لحاظ دانش و علم و رشد جسمانی با یک موبد زرتشتی برابری میکرد.
از ابداعات اعراب میتوان به پایه گذاری دیوان سالاری، پست (چاپارخانه)، ضرب اولین سکّه، راه اندازی اولین سیستم فاضلاب، پایه گذاری حقوق بشر معروف به منشور ابراهیم (تصویر حضرت ابراهیم هنگام قربانی کردن فرزند خود بر سر در سازمان ملل نقش بسته است) و پایه گذاری اولین  بیمه همگانی معروف به بیمه ابوالفضل اشاره کرد.

اولین پرواز بشر توسط برادران رعیت «اولیور و ویلبر»

جنبش فمینیسم:
بر خلاف کشورهای بادیه نشینی مثل ایران – که در آن دیه یک زن پارسی برابر دیه بیضه یک مرد بود و زنان در بهترین حالت ممکن به عنوان اسپرم دانی مردان مورد استفاده قرار میگرفتند و از بدیهی ترین حقوق مانند حق طلاق و تحصیل و حضانت فرزند برخوردار نبودند- در عربستان آن دوران زنان از جایگاه والا و حقوق برابر با مردان برخوردار بودند. اولین جنبش فمینیستی جهان در این شهر آغاز گشت. در مورد جایگاه والای زن در آن دوران کافیست به این نکته اشاره کنیم که این حضرت محمد بود که پس از انتخاب شدن به مقام ریاست جمهوری عربستان، به کودکان ۶ ساله اجازه دادند تا به مقام بانوی اولی کشور (فرست لیدی) برسند و این خود نقطه ی عطفی در تاریخ حقوق زنان به شمار می آید. بعد از مرگ پیامبر، دختر ایشان که از فمینیست های بنام آن زمان و تا آخرین روز زندگی خود از خانه داری و بچه داری بیزار بود، راه آن حضرت را ادامه داد و با وجود اعتراض شدید عمر ابن خطاب ، اولین پارک دوچرخه سواری بانوان را در منطقه جیتکر مکه افتتاح کرد و به به همین دلیل بار ها با زرتشتی های تند رو درگیر شد که متاسفانه در این درگیری ها بود که از ناحیه کمر و پهلو مصدوم شده و به شهادت رسیدند.

نقاشی شام آخر اثر بی‌ بدیل حضرت فاطمه زهرا که تصویرگر گوشه‌ای از رنج‌های زنان ایرانی‌ در حرمسرا هاست.

جنبش دفاع از حقوق حیوانات:
نخستین باغ وحش جهان درشهر مکه تاسیس شد و حضرت محمد به شخصه علاقه زیادی به پرورش حیوانات وحشی نشان میداد. روایت است که ایشان قادر به صحبت کردن با همه حیوانات منجمله سوسمار بودند و هواپیمای اختصاصی خود به نام عفیر (در انگلیسی: Air Force One) را نیز از میان همین حیوانات انتخاب کردند. نقل است که به دستور ایشان بود که بعد ها حضرت علی اولین مرکز نگهداری از سگ های ولگرد مدینه را تاسیس کرد.

آموزش نماز به یک نفر شتر در مرکز بازپروری حیوانات

اهمیت ورزش نزد اعراب حجاز:
اعراب از دیرباز اهمیت ویژه ای برای ورزش قهرمانی قائل بودند و قهرمانان و پهلوانان زیادی از این خطه برخاستند.  با قاطعیت میتوان گفت که این خطه خاستگاه چندین رشته ورزشی از جمله چوگان، شطرنج، ورزش باستانی و کشتگی فرنگی بوده است. نخستین دوره المپیک باستانی نیز در شهر مکه برگزار شد و در آن، شرکت کنندگان رشته پنج گانه مواظف بودند که ابتدا هفت دور، دور استخر کعبه شنا کرده و سپس از کوه عرفات بالا رفته و با تیر و کمان به طرف شیطان تیراندازی کرده و سپس سوار بر اسب، از خط پایان بگذرند. لازم به ذکر است که داوری این مسابقات را ابوموسی اشعری بر عهده داشت. ورزشکاران ایرانی در این دوره از مسابقات کارنامه ضعیفی از خود به جای گذاشتند. از مجموع شش نفر شرکت کننده ایرانی، ۵ نفرشان که برای اولین بار آب میدیدند در استخر کعبه غرق شده و نفر ششم نیز به اسم سلمان فارسی از رویارویی با حریفان یهودی خود خودداری کرده و در پایان مسابقات از وزارت کشور قریش تقاضای پناهندگی سیاسی کرد. نماینده ایران در رشته تیراندازی، شخصی به نام «آرش کمانگیر» بود که در قرعه ای نامناسب با قهرمانان عرب همگروه شد و در همان دور اول حذف گردید. در مسابقات کشتی شرکت کننده ایرانی به نام «رستم دستان» در دور اول مغلوب حریف قدر خود به نام «علی ابن ابی طالب» گشت. در رشته شمشیر بازی نیز این ورزشکاران عربستان بودند که همه مدال ها را درو کردند. از حواشی این دوره از مسابقات میتوان به حرکت غیر ورزشی نماینده ایران «ابولولو » اشاره کرد که پس از باخت به «عمر ابن خطاب» وی را تهدید به مرگ کرد.

سیاه قلمی از مسابقات شنای المپیک مکه به قلم راهب مسیحی‌ کلیسای شام

موقعیت سیاسی-اجتماعی ایران آن زمان:
از ایران باستان اطلاعات بسیار کمی در دسترس است که از دلایل آن می‌توان به بی سوادی مطلق ایرانیان آن روزگار و به تبع آن نبود کاتبان و مورخان ایرانی اشاره کرد که در این مورد هیچ نوشته ای از خود به جا نگذشته اند. در زمان ظهور اسلام ، مردم ایران به قدری از قافله تمدن و فرهنگ عقب بودند که دختران خود را در بدو تولد زنده به گور میکردند و به دلیل نبود منابع طبیعی، غذای عمده آنان را ملخ و سوسمار تشکیل میداد. اعراب آن دوران ایرانیان را «عجم» مینامیدند که به معنی «گنگ و لال» است و اشاره به بیسوادی آنان دارد. جهل و خرافات نزد ایرانیان بیداد میکرد. آنان شاش شتر را دارای خاصیت درمانی میدانستند و آتش را میپرستیدند و به چند همسری اعتقاد داشتند. زنان کاملا از فعالیت های اجتماعی محروم بوده و از بدیهی‌‌ترین حقوق یک زن عرب مانند حق طلاق و حق حضانت فرزند و حق تدریس محروم بوده و پوشش آنان را چادری سیاه رنگ و ضخیم به همراه روبنده تشکیل میداد. دین اغلب مردم زرتشتی بود که دین بسیار خشونت طلب و واپسگرایی بود. پیروان این دین مجبور بودند که روزی ۵ بار به زبانی که برایشان ناآشنا بود عبادت کنند وگرنه مورد غضب موبدان زرتشتی قرار میگرفتند. ارکان اصلی این دین را گفتار زشت، پندار زشت و کردار زشت تشکیل میداد و خروج از دین به مثابه حکم مرگ فرد خاطی بود. پیامبر زرتشتیان، شخصی به نام زرتشت بود که با شیادی، خود را فرستاده خدا عنوان کرد و پس از جمع نمودن تنی چند از اوباش دست به راهزنی زد و کم کم کارش به کشورگشایی رسید. وی پس از به قدرت رسیدن، همه مخالفان خود را به قتل رسانید و نقل است که در یک روز ۸۰۰ تن از یهودیان محله جویباره اصفهان را گردن زد، زنان و کودکان شان را به بردگی گرفت و در اقدامی شنیع و بی سابقه با دختر ۶ ساله یکی از فرماندهان جنگی خود به نام آشتره ازدواج کرد. نیچه، فیلسوف معروف آلمانی که بعد ها به دین اسلام گروید، در کتاب معروف خود «چنین کرد زرتشت» پرده از بسیاری از اعمال شنیع این شخص برداشته است. وی مریدان خویش را مجبور میکرد که برای اثبات فرمانبرداری، پسران خود را به فرمان وی قربانی کنند و در عوض یک گوسفند هدیه بگیرند. ظلم و ستم بی‌ پایان حکمرانان ساسانی به حدی بود که فقط موبدان و شاهان حق درس خواندن داشتند و این مساله سبب شد که مردم ایران زمین که از این‌همه جور و ستم به ستوه آمده بودند، بعد‌ها لشکر اسلام را با آغوش باز پذیرفته و داوطلبانه به پیشواز ارتش اسلام بروند که در قسمت دوم این نوشته بدان اشاره خواهیم کرد.

کاریکاتورهای مجله فکاهی فرانسوی «شارلی ابدو» در مورد محمد که سبب شد مسلمون ها آمپر بچسبونن

جناب مسلمان با غیرت که رگ گردنت بدجوری قلمبه شده، به جای  اینکه داغ کنی و یاتاقان بسوزونی  و به خاطر یه عرب بچه باز و راهزنی مثل حضرت محمد، بمب به خودت ببندی و سنگ به طرف سفارت امریکا و فرانسه پرت کنی، یه خورده به خودت فشار بیار و سعی کن که بفهمی که اون چیزی که برای تو مقدس و آسمانی هست، برای خیلی آدم های دیگه مسخره و دستمایه طنز هست. اینکه شما دوست داری که یه آدم زنباره و فاسد مثل محمد رو پرستش کنی، دلیل نمیشه که من هم بهش احترام بگذارم … احترام که زوری نمیشه عزیز من … پس سعی کن هر روز دوش بگیری و اخلاقت رو خوب کنی و انگلیسی یاد بگیری و به جای روزی ۵ بار قمبل کردن به طرف چاه های نفت عربستان، یه ذره به خودت اجازه شک کردن بدی . مشکل شما مسلمون ها این هست که فک تون گشاد تر از دایره تحمل تون هست، همین! 

حالا از شوخی گذشته، جان من یه بار دیگه به این کاریکاتور ها نگاه کن و انصاف داشته باش، آخه این چند تا نقاشی ارزش اینو دارن که به خاطرش خون کثیفت رو خراب کنی؟ من احتمال میدم که انتشار این چند تا کاریکاتور به کشته شدن حداقل ۵۰ نفر از مسلمانان منجر بشه ( البته یه دو هفته طول میکشه تا خبرش به پاکستان و افغانستان برسه). حالا سوال من اینه : چند تا کاریکاتور دیگه باید بکشیم تا برای همیشه از شر این یک میلیارد احمق نجات پیدا کنیم؟

ضمنا هی نیا این زیر بلغور کن که  «کاشکی ما به اعتقادات همدیگه احترام بگذاریم»   … اول اینکه از کی تا حالا مسلمانان به عقاید دیگران احترام گذاشتن که ما هم این کار رو بکنیم؟  دوم اینکه ما چیزی به اسم «احترام به عقاید» نداریم و به جاش » احترام به آزادی عقاید» داریم. یعنی اینکه من کافر هم حق دارم که عقیده داشته باشم که کل دین شما، دین توحش و انسان ستیزی و تحجر هست و حق دارم که اعتقادات وحشیانه و ضد انسانی شما رو به چالش بکشم. یا نق.

اگه به جای اصغر فرهادی، شخصیت های مذهبی کارگردانی فیلم «جدایی » رو به عهده میگرفتن، فیلم چه شکلی میشد؟!

 

حضرت آدم: نادر سیمین رو طلاق میده بعد از تنهایی دق میکنه.
حضرت ابراهیم: نادر برای اینکه عشقش رو به سیمین ثابت کنه، سر ترمه و سمیه رو میبره، با تبر همه عکس های زن قبلیش رو هم پاره میکنه.

حضرت لوط: نادر سیمین رو طلاق میده بعد با حجت ازدواج میکنه.
محمد: سیمین و نادر زندگی خوبی با هم دارن اما قاضی مجبور شون میکنه که از هم جدا بشن. سیمین ویزای تجاری اروپا میگیره و اونجا بر اثر کهولت میمیره. نادر با سمیه (دخترک ۵ ساله خدمتکارش) ازدواج میکنه.
امام حسن: نادر سیمین رو طلاق میده و بعد با ۵۴ نفر دیگه ازدواج میکنه.
حضرت مهدی: بابای نادر میره روزنامه بگیره و دیگه برنمیگرده.
حسن عسگری: سیمین میره دادگاه و مهریه اش رو میذاره اجرا و نادر رو میندازه زندان. نادر هم تا آخر عمرش تو زندان میمونه و سیمین با حجت میره کانادا.
حضرت علی: نادر در حضور حجت با لگد میزنه تو شکم راضیه، طوری که جنین ۶ ماهه شون به اسم محسن ضربه مغزی میشه و تو بیمارستان صحرایی سقط میشه. حجت که شاهد ماجرا بوده، عصبانی میشه و میره و یه چایی میخوره تا آروم بشه و بعد ها از دادگاه درخواست دیه میکنه اما دادگاه موافقت نمیکنه و حجت هم اول سگ های تهران رو میکشه و بعد همه فامیل نادر رو سر میبره.

امام حسین: سیمین قاچاقی به اروپا فرار میکنه و از اونجا درخواست طلاق غیابی میکنه. نادر از دادگاه لاهه درخواست میکنه که یا سیمین رو بهش برگردونن یا اینکه هر چی دیدن از چشم خودشون دیدن و با ۷۲ نفر از رفقاش به اتحادیه اروپا اعلان جنگ میده. اما تو راه اروپا از تشنگی و گرسنگی میمیره.
حضرت زینب: سیمین از نادر طلاق میگیره، بعد سه سال تمام تو همه مهمونی ها و کنسرت های موسیقی شرکت میکنه و در مورد اخلاق بد و دست بزن نادر افشاگری میکنه.
سلمان فارسی: نادر برای اینکه سیمین نتونه ترکش کنه، یه خندق دور آپارتمانشون میکنه. بابای نادر غرق میشه.
زین العابدین: سیمین از نادر طلاق میگیره بعد با بابای نادر ازدواج میکنه. بابای نادر هر روز با اون احوال مریض ش تا سر کوچه میره و براش یه دسته گل میگیره.

موسی:  میره دادگاه. ۲ تا کاغذ از تو جیبش درمیاره به قاضی میگه روی هر کدوم از این کاغذها ۵ تا فرمان نوشته شده و … … قاضی تا میاد بخونه یهو کاغذها تبدیل به اژدها میشه قاضی رو میخوره. پدر نادر میره روزنامه بخره، راضیه نگران میشه میره دنبالش، میبینه یه جا مردم دورش جمع شدن و اون با عصاش داره براشون شیرین کاری میکنه.
امام نقی: سیمین طلاق میخواد بعد نادر عصبانی میشه و اول با باباش جماع میکنه، بعد با دخترش، بعد با حجت، بعد با همه کارکنان دادگاه خانواده و حتی با خود قاضی.

حضرت ایوب: سیمین از دادگاه تقاضای طلاق میکنه، بعد قاضی اینقدر صبر میکنه تا هر دو از فرط پیری بمیرن و بعد دستور طلاق رو صادر میکنه.
یزید: سیمین از نادر میخواد که با هم در سالگرد ازدواج شون در مورد زندگی مشترک شون صحبت کنن، بعد نادر بهش برمیخوره و سر سیمین و دخترش رو میبره.
حضرت عایشه: سیمین و نادر تو مهد کودک با هم آشنا میشن و سیمین به نادر اجازه میده که با عروسک باربیش بازی کنه و نادر هم به سیمین ساختن تیرکمون رو یاد میده و وقتی که بزرگ میشن براش یه قلعه میخره و به کالسکه طلایی عروسی شون، ۸ تا اسب سفید میبندن.
حضرت ابوالفضل: نادر که اعصابش از دست شیرین داغون بوده، میره سر یخچال که میبینه راضیه قوطی  ردبولش رو کش رفته و عصبانی میشه و یه لگد بهش میزنه که دچار غضب خدا میشه و هر جفت پاهاش کنده میشه و میخواد یه سیلی بزنه که هر جفت دستاش قطع میشن و مجبور میشه به طرفش تف کنه.

امام رضا: نادر از طرف سازمان حمایت ازحیات وحش کانادا, سیتیزنشیب میگیره و سیمین رو طلاق میده میره . ولی اونجا به علت مصرف بیش از حد شراب انگور فوت میشه و قبرش به زیارت گاه  تبدیل میشه.

اگر دعا کردن اثر داشت….


– پاکستان و عربستان فینال جام جهانی‌ فوتبال رو برگزار میکردن.
– همه دختران قمی و مشهدی الان هیکل جنفیر لوپز رو داشتن و پسران شون تو پرسپولیس بازی میکردن.
– الان هر سال تو عاشورا مراسم شادی نفله شدن لشکر یزید رو برگزار میکردیم.
– خمینی هنوز تا انقلاب مهدی زنده بود.
– همه ایرانی‌ها پذیرش کانادا داشتن.
– جنگ ایران و عراق به جای هشت سال، ۵ روز طول میکشید و حتی از دماغ هیچ کدوم از سربازان ایرانی هم یه قطره خون نمیومد.
-علی دایی رییس ای اف سی میشد.
– دختر شایسته از قندهار انتخاب میشد.
-الان سومالی داشت به امریکا گندم صادر میکرد.
-آمازون از وسط عربستان میگذشت.

موضوع انشای ائمه و معصومین: تابستان خود را چگونه گذراندید؟ قسمت دوم

حضرت ایوب:

تابستون امسال قرار بود با خانم بچه‌ها بریم سواحل مصر که البته اولش باید برای بچه‌ها گذرنامه میگرفتم که گفتن باید صبر کنید و من یه دو سالی‌ صبر کردم و چون خبری نشد، شال و کلاه کردم که به اداره گذرنامه برم ولی‌ اول باید یه چند ماهی‌ منتظر کاروانی میشدم که به مقصد شهر حرکت میکرد ولی‌ هر چقدر صبر کردم خبری نشد که مجبور شدم خودم با پای پیاده به شهر برم که موقع رفتن، همسرم رحیمه از من خواست تا صبر کنم که بره برام یه مشک آب بیاره که من هم یه چند روز دم در صبر کردم تا جایی‌ که علف زیر پام سبز شد اما همسرم نیومد که نیومد من هم بالاخره حوصلم سر رفت و رفتم ببینم که چه خبر شده که دیدم که فوت کرده و صد البته این کار رو امتحان الهی دونستم و به روی خودم نیاوردم و از دختر بزرگم خواهش کردم که وظیفه مادر رو به عهد بگیره و برام آب بیاره که اونهم رفت و ۹ ماه بعد با شکم برامده به پیشم اومد و معذرت خواست که چون حامله هست نمی‌تونه برام آب بیاره و من هم شاکی‌ شدم چون بالاخره صبر من هم حدی داره واسه همین خودم رفتم و مشک آب رو پر کردم و راهی‌ شدم که همون اول لنگه کفشم رو گم کردم و روز دوم کیف پولم رو و روز سوم مدارک بچه‌ها رو و روز چهارم مورد حمله راهزنان قرار گرفتم اما هر بار خدا رو شکر میکردم که من رو از این آزمون‌ها سربلند بیرون میاره … خلاصه سرتون رو درد نیارم .. به شهر رسیدم و جلوی سفارت مصر ۳ روز و شب تو صفی منتظر موندم که به محض اینکه نوبتم شد فهمیدم که اشتباها تو صف خرید پلی استیشن ۳  بودم و صف ویزا اون صف بغلی بود که یه ۳ روزی هم اونجا منتظر شدم تا اینکه نوبتم رسید و از من مدارکم رو خواستن که متاسفانه اونها رو تو راه ‌گم کرده بودم واسه همین بهم ویزا ندادند و البته من هم ناراحت نشدم چون که لابد حکمتی در این کار بود و دست از آلت درازتر، به دیار خود برگشتم که متوجه شدم در نبود من سیلی آمده و همه داراییم رو با خود برده و همه فامیلم رو از دستم گرفته که البته خدا رو صد هزار مرتبه شکر کردم که بدین صورت تصمیم به امتحان من گرفته و نماز شکر به جا آوردم. خلاصه اینکه امسال قسمت ما نبود و انشا‌الله اگه خدا بخواد سال بعد به تعطیلات میرم

 

امام نقی‌:::::: 

بهار امسال خیلی‌ کسل کننده بود. نه کسی‌ میومد، نه کسی‌ میرفت، نه کسی‌ یادی از من میکرد، نه فرشته‌ای پیغامی میاورد، نه دعایی در حق من میشد، نه کسی‌ منو آدم حساب میکرد، نه درخواست شفایی، نه چیزی. خلاصه اینکه از جفای روزگار، دلگیر و رنجیده شده بودم و کنج عزلت اختیار کرده و حسابی‌ از امت اسلامی نامید شده بودم برای همین تصمیم گرفتم که امسال  با منزل و کنیز‌ها به بلاد کفر عزیمت کنیم که ناگهان…. معجزه‌ای رخ داد. یک روزی با همهمه مردم از خواب بیدار شدم و جمعیت عظیمی‌ رو در جلوی در مشاهده کردم که با اطرافیان من فرق داشتند. اینهایی که من دیدم، سر و روی آنچنانی داشتند و لباس‌های زرق و برق دار تنشان بود و به جای بوی گلاب، بوی ورساچی میدادند. به میانشان رفتم و به ابراز محبت اینها پاسخ دادم. بسیار افراد مهربانی بودند که از من عکس و فیلم تهیه کرده و در فیسبوق گذاشتند و مایل به شناخت روحیات و اخلاقیات این حقیر بودند. از آن روز زندگی‌ من متحول شد، روزی نبود که گروه فیلم برداری به سراغم نیاید و روزنامه نگاران از سراسر جهان درخواست مصاحبه میدادند. حتی بزرگان و مشاهیر جهان هم به نوبت ایستاده بودند: شکسپیر، نیوتن، پطرس فداکار، همه و همه بودند. باری، تابستان امسال زندگی‌ من متحول شد و دیگر لازم نبود که به بلاد کفر بروم چون که بلاد کفر خودش به سراغ من آمد.

 

سلمان فارسی‌:::::

تابستان امسال قرار شد که یه دوره تقویتی برای اعراب مدینه برگزار کنم و دو ماده درسی رو براشون تدریس کنم: ۱-کندن خندق ۲- استفاده از قاشق و چنگال هنگام غذا خوردن.

کلاس‌های تئوریک رو به خوبی‌ و بدون مشکلات اساسی گذراندیم اما متاسفانه چند نفر از اصحاب پیامبر در هنگام دروس عملی‌ شهید شدند چون که دروس رو با هم قاطی کرده بودند و یه چند نفرشان سعی‌ کرده بودند که غذا رو با بیل بخورند که دهانشان جر خورده بود و یه چند نفری هم سعی‌ در کندن خندق با قاشق غذا خوری داشتند که آنها هم به دلیل طولانی شدن کار، دچار گرما زدگی شده بودند و جان به الله مدینه  تسلیم کرده بودند. خلاصه اینکه مجبور شدیم همه واحد‌ها رو از اول برگزار کنیم و کّل تابستان درگیر این مساله بودیم. یه نکته جالب هم این بود که این تابستون، حضرت محمد از من، (که تنها فرد باسواد شبه جزیره‌ عربستان هستم) درخواست کرد که نامه‌ای خاضعانه  به خسرو پرویز بنویسم و در آن شاه ایران رو دعوت به اسلام کنم ولی‌ من به جای اون چند تا از داستان‌های قرآنی رو براش نوشتم که بعد‌ها شنیدم که خسرو پرویز پس از خواندن آنها به اطرافیان گفته بود که » این کرسی شعر‌ها رو کدوم خری نوشته؟ » و نامه رو پاره کرده بود.

حضرت علی اصغر:
امسال تابستون قرار بود که بابایی منو ببره شهر بازی کوفه و از اونجا بریم فیلم «حسین بابا و ۷۲ دزد بغداد» رو تماشا کنیم اما داداشی و مامانی و عمویی گفتن که به بابا اعتماد ندارن و اونها هم میخوان بیان و خلاصه اینکه قرار شد هر کسی که به بابا اعتماد نداره با ما بیاد و آخرش شدیم ۷۲ نفر و زدیم به صحرای کربلا. اوایل  مسافرت خیلی خوش گذشت، فقط این داداش سجاد بود که خیلی اذیت میکرد و شلوغ بود و بابا هم هی نفرینش میکرد و میگفت که اشالله ذات الریه بگیری و انشالله فلج اطفال بگیری و انشالله خیر از جوونیت نبینی و انشالله مالاریا بگیری و آخرش وقتی که همه دعاهای بابا مستجاب شدند و  سجاد همه این بیماریها رو گرفت، آروم شد و دیگه شلوغی نمیکرد و مثل بچه آدم تو ویلچرش نشسته بود و فقط سرفه میکرد… چند روز آینده هم اتفاق خاصی نیفتاد و فقط بعضی وقت ها که بابا یه کاروانی رو میدید، داد میزد و شمشیرش رو تو هوا تکون میداد و مثل فیلم های وسترن بهشون حمله میکرد و مردها رو میکشت و زن ها رو بغل میکرد و پیش من میاورد و با صدای میکی ماوس  بهم میگفت: ببین پسرم، عزیز دلم، تصدقت برم ، برات یه  مامانی جدید آوردم!…. خلاصه اینکه تو راه خیلی به من خوش گذشت و کلی مامان جدید پیدا کردم، البته مامان رباب اصلا خوشحال نبود و فقط گریه میکرد دستمال روی پیشونی سجاد میذاشت و بابا رو نفرین میکرد … اما یه روز رسید که ورق برگشت، یه شب یه دسته راهزن جلوی ما رو گرفتن و  نذاشتن که آب بخوریم و من تشنه موندم و فقط یه ذره آب تو شیشه شیر من مونده بود که باهاش میخواستیم شیرخشک درست کنیم که اون رو هم بابا حسین از دستم گرفت و گفت که میخواد  باهاش واجبی درست کنه و بکشه رو پاهاش چون که فردا میخواد بره اون دنیا و اونجا هم نکیر و منکر از پای پشمالو خوششون نمیاد …. فرداش هم من تو قنداقم دراز کشیده بودم و داشتم تو بغل بابا به یه شیشه شیر تگری فکر میکردم که یهو یکی از آقاهای بی تربیت یه آمپول به طرف بابا شلیک کرد و بابا هم سریع منو جلوی خودش گرفت و و آمپول خورد به من و کلی دردم اومد اما بابا گفت که این آمپولا برای من خوبه و درسته که درد میاره اما دیگه مثل سجاد مریض نمیشم و خلاصه اینکه اون روز هی  آمپول به طرف بابا پرت کردن و هی بابا پشت من قایم میشد تا اینکه من بیهوش شدم و دیگه چیزی نفهمیدم.